تبليغاتX
چكاوك

منوی اصلی

صفحه نخست
پست الكترونيك
آرشيو مطالب
تعداد بازديدها:

آرشیو مطالب

· تیر 1388
· اسفند 1387
· بهمن 1387
· آذر 1387
· آبان 1387
· مهر 1387

لینکدونی

· مرتضي نوروزي
· بيژن نجمي
· قالب رایگان بلاگفا

امکانات


اين سایت را صفحه خانگي خود كنید ! تماس با مدیر سایت ! اضافه کردن این سایت به علاقه مندیها ! لینک RSS
منبع کد اهنگ مینوس

بهترين کدهای موزیک و بهترين دانلودها در مينوس


طراح قالب

محمدرضا ابراهیمی


Powered By
BLOGFA.COM

مطهری در کتاب حق و باطل جملاتی به این مضمون نوشته :

از کودکی همیشه این سوال برایم مطرح بود که چرا قطار تا وقتی ایستاده است کسی به او سنگ نمی زند ، اما وقتی قطار به راه افتاد سنگباران می شود.

 این معما برایم بود تا وقتی که بزرگ شدم و وارد اجتماع شدم دیدم این‏ قانون کلی زندگی ما ایرانیان است که هر کسی و هر چیزی تا وقتی که ساکن‏ است مورد احترام است.

 تا ساکت است مورد تعظیم و تبجیل است .

 اما همینکه به راه افتاد و یک قدم برداشت نه تنها کسی کمکش نمی‏کند ، بلکه‏ سنگ است که بطرف او پرتاب می‏شود.

و این نشانه یک جامعه مرده است .

 ولی یک جامعه زنده فقط برای کسانی احترام قائل است :

که متکلم هستند نه‏ ساکت

متحرکند نه ساکن

باخبرترند نه بی‏خبرتر

 

|+| نوشته شده توسط والی زاده در یکشنبه بیست و هشتم تیر 1388  
نوشته شده توسط چکاوک در تاریخ سه شنبه سی ام تیر 1388 با موضوع
سروده ای از فردوسی بزرگ که درود ودادو دهش یزدان بر او باد

در این خاک زرخیز ایران زمین
نبودند جز مردمی پاک دین

همه دینشان مردی و داد بود
وز آن کشور آزاد و آباد بود

چو مهر و وفا بود خود کیششان
گنه بود آزار کس پیششان

همه بنده ناب یزدان پاک
همه دل پر از مهر این آب و خاک

پدر در پدر آریایی نژاد
ز پشت فریدون نیکو نهاد

بزرگی به مردی و فرهنگ بود
گدایی در این بوم و بر ننگ بود

کجا رفت آن دانش و هوش ما
که شد مهر میهن فراموش ما

که انداخت آتش در این بوستان
کز آن سوخت جان و دل دوستان

چه کردیم کین گونه گشتیم خار؟
خرد را فکندیم این سان زکار

نبود این چنین کشور و دین ما
کجا رفت آیین دیرین ما؟

به یزدان که این کشور آباد بود
همه جای مردان آزاد بود

در این کشور آزادگی ارز داشت
کشاورز خود خانه و مرز داشت

گرانمایه بود آنکه بودی دبیر
گرامی بد آنکس که بودی دلیر

نه دشمن دراین بوم و بر لانه داشت
نه بیگانه جایی در این خانه داشت

از آنروز دشمن بما چیره گشت
که ما را روان و خرد تیره گشت

از آنروز این خانه ویرانه شد
که نان آورش مرد بیگانه شد

چو ناکس به ده کدخدایی کند
کشاورز باید گدایی کند

به یزدان که گر ما خرد داشتیم
کجا این سر انجام بد داشتیم

بسوزد در آتش گرت جان و تن
به از زندگی کردن و زیستن

اگر مایه زندگی بندگی است
دو صد بار مردن به از زندگی است

بیا تا بکوشیم و جنگ آوریم
برون سر از این بار ننگ آوریم

|+| نوشته شده توسط والی زاده در یکشنبه بیست و هشتم تیر 1388  
نوشته شده توسط چکاوک در تاریخ سه شنبه سی ام تیر 1388 با موضوع
روزی که امیرکبیر گریست !!!

سال 1264 قمرى، نخستين برنامه‌ى دولت ايران براى واکسن زدن به فرمان اميرکبير آغاز شد. در آن برنامه، کودکان و نوجوانانى ايرانى را آبله‌کوبى مى‌کردند. اما چند روز پس از آغاز آبله‌کوبى به امير کبير خبردادند که مردم از روى ناآگاهى نمى‌خواهند واکسن بزنند. به‌ويژه که چند تن از فالگيرها و دعانويس‌ها در شهر شايعه کرده بودند که واکسن زدن باعث راه ‌يافتن جن به خون انسان مى‌شود

هنگامى که خبر رسيد پنج نفر به علت ابتلا به بيمارى آبله جان باخته‌اند، امير بى‌درنگ فرمان داد هر کسى که حاضر نشود آبله بکوبد بايد پنج تومان به صندوق دولت جريمه بپردازد. او تصور مى کرد که با اين فرمان همه مردم آبله مى‌کوبند. اما نفوذ سخن دعانويس‌ها و نادانى مردم بيش از آن بود که فرمان امير را بپذيرند. شمارى که پول کافى داشتند، پنج تومان را پرداختند و از آبله‌کوبى سرباز زدند. شمارى ديگر هنگام مراجعه مأموران در آب انبارها پنهان مى‌شدند يا از شهر بيرون مى‌رفتند

روز بيست و هشتم ماه ربيع الاول به امير اطلاع دادند که در همه‌ى شهر تهران و روستاهاى پيرامون آن فقط سى‌صد و سى نفر آبله کوبيده‌اند. در همان روز، پاره دوزى را که فرزندش از بيمارى آبله مرده بود، به نزد او آوردند. امير به جسد کودک نگريست و آنگاه گفت: ما که براى نجات بچه‌هايتان آبله‌کوب فرستاديم. پيرمرد با اندوه فراوان گفت: حضرت امير، به من گفته بودند که اگر بچه را آبله بکوبيم جن زده مى‌شود. امير فرياد کشيد: واى از جهل و نادانى، حال، گذشته از اينکه فرزندت را از دست داده‌اى بايد پنج تومان هم جريمه بدهي. پيرمرد با التماس گفت: باور کنيد که هيچ ندارم. اميرکبير دست در جيب خود کرد و پنج تومان به او داد و سپس گفت: حکم برنمى‌گردد، اين پنج تومان را به صندوق دولت بپرداز

  چند دقيقه ديگر، بقالى را آوردند که فرزند او نيز از آبله مرده بود. اين بار اميرکبير ديگر نتوانست تحمل کند. روى صندلى نشست و با حالى زار شروع به گريستن کرد...

در آن هنگام ميرزا آقاخان وارد شد. او در کمتر زمانى اميرکبير را در حال گريستن ديده بود. علت را پرسيد و ملازمان امير گفتند که دو کودک شيرخوار پاره دوز و بقالى از بيمارى آبله مرده‌اند. ميرزا آقاخان با شگفتى گفت: عجب، من تصور مى‌کردم که ميرزا احمدخان، پسر امير، مرده است که او اين چنين هاى‌هاى مى‌گريد. سپس، به امير نزديک شد و گفت: گريستن، آن هم به اين گونه، براى دو بچه‌ى شيرخوار بقال و چقال در شأن شما نيست

امير سر برداشت و با خشم به او نگريست، آنچنان که ميرزا آقاخان از ترس بر خود لرزيد. امير اشک‌هايش را پاک کرد و گفت: خاموش باش. تا زمانى که ما سرپرستى اين ملت را بر عهده داريم، مسئول مرگشان ما هستيم.

ميرزا آقاخان آهسته گفت: ولى اينان خود در اثر جهل آبله نکوبيده‌اند

امير با صداى رسا گفت: و مسئول جهلشان نيز ما هستيم. اگر ما در هر روستا و کوچه و خيابانى مدرسه بسازيم و کتابخانه ايجاد کنيم، دعانويس‌ها بساطشان را جمع مى‌کنند. تمام ايرانى‌ها اولاد حقيقى من هستند و من از اين مى‌گريم که چرا اين مردم بايد اين قدر جاهل باشند که در اثر نکوبيدن آبله بميرند

روحش شاد

|+| نوشته شده توسط والی زاده در یکشنبه بیست و هشتم تیر 1388  
نوشته شده توسط چکاوک در تاریخ سه شنبه سی ام تیر 1388 با موضوع
چه ها فهمیدم

چه ها فهمیدم

در 15 سالگي آموختم كه مادران از همه بهتر مي دانند ، و گاهي اوقات پدران هم

در 20 سالگي ياد گرفتم كه كار خلاف فايده اي ندارد ، حتي اگر با مهارت انجام شود

در 25 سالگي دانستم كه يك نوزاد ، مادر را از داشتن يك روز هشت ساعته و پدر را از داشتن يك شب هشت ساعته ، محروم مي كند  

در 30 سالگي پي بردم كه قدرت ، جاذبه مرد است و جاذبه ، قدرت زن  

در 35 سالگي متوجه شدم كه آينده چيزي نيست كه انسان به ارث ببرد ؛ بلكه چيزي است كه خود مي سازد

در 40 سالگي آموختم كه رمز خوشبخت زيستن ، در آن نيست كه كاري را كه دوست داريم انجام دهيم ؛ بلكه در اين است كه كاري را كه انجام مي دهيم دوست داشته باشيم

در 45 سالگي ياد گرفتم كه 10 درصد از زندگي چيزهايي است كه براي انسان اتفاق مي افتد و 90 درصد آن است كه چگونه نسبت به آن واكنش نشان مي دهند

در 50 سالگي پي بردم كه كتاب بهترين دوست انسان و پيروي كوركورانه بد ترين دشمن وي است 

در 55 سالگي پي بردم كه تصميمات كوچك را بايد با مغز گرفت و تصميمات بزرگ را با قلب

در 60 سالگي متوجه شدم كه بدون عشق مي توان ايثار كرد اما بدون ايثار هرگز نمي توان عشق ورزيد

در 65 سالگي آموختم كه انسان براي لذت بردن از عمري دراز ، بايد بعد از خوردن آنچه لازم است ، آنچه را نيز كه ميل دارد بخورد

در 70 سالگي ياد گرفتم كه زندگي مساله در اختيار داشتن كارتهاي خوب نيست ؛ بلكه خوب بازي كردن با كارتهاي بد است

در 75 سالگي دانستم كه انسان تا وقتي فكر مي كند نارس است ، به رشد وكمال خود ادامه مي دهد و به محض آنكه گمان كرد رسيده شده است ، دچار آفت مي شود

در 80 سالگي پي بردم كه دوست داشتن و مورد محبت قرار گرفتن بزرگترين لذت دنيا است
 
در 85 سالگي دريافتم كه همانا زندگي زيباست.

 

|+| نوشته شده توسط دارایی در چهارشنبه بیست و سوم بهمن 1387  
نوشته شده توسط چکاوک در تاریخ سه شنبه بیست و هفتم اسفند 1387 با موضوع
راه به سوی خدا
                          

از عارفی پرسیدند: راه به سوی خدا کدام است؟

گفت: دو قدم است. قدم اول بر سر نفس و قدمی دیگر بر سر دنیا.

این پاسخ به عارفی با معرفت تر و عاشق تر رسید. فرمود:

آنچه خدا کوتاه کرده است طولانی نباید کرد. راه رسیدن به خدا

فقط یک قدم است و آن گذشتن از خود است که دنیا به واسطهء

 خود, حجاب بین بنده و خدا میشود

نوشته شده توسط چکاوک در تاریخ سه شنبه بیست و هفتم اسفند 1387 با موضوع
صبر
 
می گویند صبر بر سه گونه است:

ـ. صبر با خدا

به این معنا که آنچه خدا از ما خواسته است انجام دهیم و

آنچه منع کرده است انجام ندهیم. نمازهای سر وقت و ذکر و

عبادات در رسیدن به این صبر کمک مان هستند.

ـ. صبر با خود

یعنی از جسم فیزیکی و معنوی خود خوب نگهداری کنیم.

روزه داری در این صبر کمک شایانی به ما می کند.

ـ. صبر با مردم

تواضع و ادب در رسیدن به این صبر رل مهمی دارند.

 

و در آخر تمام این صبرها با آگاهی باید توام باشند.

صبر بدون آگاهی تحملی بیش نیست که دیر یا زود

به شکست منتهی خواهد شد.

صبر از آگاهی

آگاهی از ایمان

ایمان از قلب

قلب از زبان

زبان از عمل

پس اعمال مان را نیکو کنیم!

             

|+| نوشته شده توسط صالحی در یکشنبه بیست و هفتم بهمن
نوشته شده توسط چکاوک در تاریخ سه شنبه بیست و هفتم اسفند 1387 با موضوع
چگونه مي توان در تمام مدت زندگي شاد بود ؟
چگونه مي توان شخصيت شادي داشت و در تمام مدت زندگي شاد بود ؟

بهترين راه براي شاد بودن اين است که از خصوصيات افراد شاد پيروي کنيد، يکي از راه هاي شاد بودن ، توجه به آدم هاي اطراف است چون ما ?? درصد وقت مان در ارتباط با ديگران مي گذرد و اگر مهارت ارتباط باديگران و درک آنها را نداشته باشيم ، نمي توانيم شاد زندگي کنيم.

به همين سادگي ، شما بايد سعي کنيد افرادي را که با آن ها در تماس هستيد کاملاً بشناسيد ، به حرف آنها گوش کنيد، به آن ها احترام بگذاريد ، با صداقت با آن ها صحبت کنيد ، تشويق شان کنيد ، از آن ها حمايت کنيد و درباره تفاوت ها و اختلاف نظرهايتان گفت وگوکنيد . اما واقعيت اين است که رعايت کردن اين هفت عادت در تمام زندگي به همين آساني ها هم که فکر مي کنيد نيست.

?- مروري بر رفتار خودتان داشته باشيد :

امروز صبح با افراد خانواده تان يا همکارانتان چه طور صحبت کرديد ؟

آيا دقيقاً به حرف هايشان گوش داديد يا يک گوش تان در بود و آن يکي دروازه ؟

آيا آن ها را براي کاري که قرار بود امروز انجام دهند تشويق کرديد ؟

آيا آن ها را حمايت کرديد و به آن ها گفتيد اگر به کمک احتياج داشته باشند شما مي توانيد  کمکشان  کنيد ؟

آيا سر ميز صبحانه چهار دانگ حواستان به خوردن صبحانه و نوشيدن چاي بود؟


?- ديگران را درک کنيد :

 زماني را براي شنيدن صحبت هاي کساني که با آن هازندگي مي کنيد ، در نظر بگيريد . چه افراد خانواده تان باشند يا هم اتاقي هاي خوابگاه دانشجويي . به هر حال شما با آن ها زندگي مي کنيد و بايد وقتي براي آن ها درنظر بگيريد.

در اين لحظات نه تلويزيون تماشا کنيد نه با تلفن همراه صحبت کنيد .لازم نيست درباره شلوغي و ترافيک خيابان صحبت کنيد ، فقط شنونده باشيد و اجازه دهيد که حرفشان را بزنند و موضوعات شان را با شما در ميان بگذارند.

?- از رؤيا کمک بگيريد:

چشم هايتان راببنديد و خودتان را تصور کنيد که يک فرد کاملاً شاد هستيد که در رابطه با ديگران هيچ مشکلي نداريد و مي توانيد  مشکل آن ها را به راحتي حل  کنيد. تصور  کنيد فردي شما را ناراحت کرده و شما به جاي اين که عصباني ، ناراحت و افسرده شويد ، با آرامش مشکل را حل مي کنيد ، خوب مي دانيد که چطور بايد با اين مشکل برخورد نماييد.

يک نفس عميق بکشيد و از خودتان بپرسيد چطور مي خواهيد زندگي کنيد ؟ در پاسخ تان بگوييد مي خواهم ديگران را دوست داشته باشم و ديگران هم مرا دوست داشته باشند، بعد فکر کنيد که براي اين خواسته تان چه کار کرده ايد.

?- غصه نخوريد :

خودتان رابراي موضوعات بي اهميت ناراحت نکنيد. سعي کنيد درباره موضوعات فکر کنيد و ببينيد آيا واقعاً ارزش اين را دارند که خودتان و ديگران را ناراحت کنيد؟ اگر پاسخ منفي بود ، موضوع را فراموش کنيد . اگر کمي گذشت داشته باشيد ، مي توانيد شادتر زندگي کنيد.

?- واقعيت را قبول کنيد:

شما بايد اين واقعيت را بپذيريد که تنها کسي که مي توانيد تغيير دهيد ، خودتان هستيد. اگر همسرتان کاري کرد که به شدت ناراحت و عصباني شديد ، خيلي سخت نگيريد و سعي نکنيد او را تغيير دهيد.

اول خوب فکر کنيد و ببينيد آيا مي توانيد خودتان کاري کنيد که اين مشکل برطرف شود يا نه. اگر با ديگران اختلاف نظري داشتيد که خيلي برايتان مهم بود و نمي توانستيد شرايط را تحمل کنيد، سعي کنيد درباره موضوع با هم مذاکره و گفت وگو کنيد. ريشه هاي مشکل را بررسي کنيد و سعي کنيد راه حلي پيدا کنيد تا شرايط براي هر دو طرف قابل قبول باشد.

?- الگو انتخاب کنيد :

سعي کنيد در زندگي تان يک الگو انتخاب کنيد و در شرايط سخت و دشوار و تصميم گيري هاي حياتي قبل از اين که خودتان تصميم بگيريد ، اول فکرکنيد که الگوي مورد نظرتان اگر در اين شرايط قرار مي گرفت، چه طور باموضوع برخورد مي کرد و سپس سعي کنيد شما هم تصميمي شبيه او انتخاب کنيد.

?- بخوانيد و بنويسيد:

سعي کنيد درباره شاد بودن و روش هاي شاد زندگي کردن تا مي توانيد اطلاعات به دست آوريد ،کتاب بخوانيد،مجلات ، مقالات و روزنامه هاي مربوط به اين موضوع را مطالعه کنيد و سعي کنيد هر روز معلومات خود را در اين باره افزايش دهيد .

براي اين که مطالب رافراموش نکنيد ، يک دفتر يادداشت داشته باشيد و نکاتي که به نظرتان جالب مي آيد ،يادداشت کنيد و هر وقت فرصت کرديد آن ها را مرور کنيد.   


خنده را جدي بگيريد

در توضيح اثرات سودمند خنده مي توان به تأثير آن بر بهبود عملکرد رگ هاي خوني و فوايد

بي شمار خنده بر قلب اشاره کرد.اين روزها ، هر طرف را که نگاه مي کني ، مردمي را مي بيني که غمگين اند، غصه دارند يا اگر هيچ غمي نداشته باشند ، عادت کرده اند خودشان به دنبال غم و غصه بگردند.

انگار يادشان رفته ما ايراني ها ، بهانه هاي بزرگي براي شاد بودن و خنديدن نمي خواهيم و در فرهنگ مان ، ضرب المثلي نظير  خنده بر هر درد بي درمان دواست را داريم!

تحقيقات مختلفي که در سرتاسر جهان روي تأثيرات خنده بر سلامت انجام شده هم بيانگر اين حقيقت است که شايد خنده واقعاً بهترين دارو باشد؛ خنده ، فشارهاي زندگي روزمره را کاهش مي دهد و باعث بالارفتن کيفيت واکنش ها در محيط کار مي شود، استرس را از بين مي برد و واکنش بدن راهنگام فشارهاي عصبي تغيير مي دهد.با اين همه تنها در يک مورد است که دانشمندان در رابطه با خنديدن ، هشدار داده اند و آن در بيماران مبتلا به آسم است.

زنان بيشتر از مردان مي خندند

دانش بشري آن چنان پيشرفته شده است که براي هر عامل تأثير گذاري بر سلامت ، رشته اي تخصصي در نظر گرفته و به کمک آن ، ابعاد مختلف قضيه را به شکلي علمي و تخصصي بررسي مي کند. مثلاً بررسي روان شناختي و تن شناختي خنده با اسم ژلاتولوژي (gelatology) به مفهوم خنده شناسي معرفي مي شود و پژوهشگران موضوع خنده يا ژلاتولوژيست ها هم مي کوشند تا به ماهيت خنده هم پي برده و به اين سؤال که چرا انسان مي خندد ، پاسخي علمي بدهند.

آن ها در پژوهش هاي خود دريافته اند که مغز انسان چگونه يک لطيفه يا يک شوخي را مي گيرد و خنده ، چگونه مي تواند واقعاً به صورت بهترين داروها عمل کند. اين محققان دريافته اند که بخش قدامي يا بيروني قسمت خاکستري  رنگ مغز ، قسمتي است که يک موضوع خنده دار بر آن اثر مي کند و واکنش خنده را به وجود مي آورد.در اين ميان دانشمندي به نام رابرت پروواين ، از دانشگاه مريلند در بالتيمور آمريکا، دريافته است که ما در هنگام گفت و گوهاي عادي به نسبت بيشتر مي خنديم تا با شنيدن جوک و لطيفه که گه گاه پيش مي آيد. وي مي گويد زن ها معمولاً بيشتر ازمردها مي خندند ، چون مردها بيشتر، به گفتن چيزهاي خنده دار تمايل دارند.

توصيه هايي براي شادي

شاد بودن آن قدر هم سخت نيست . فرهنگ باستاني ايرانيان بر اساس شاد بودن و شاد کردن پايه گذاري شده است تا انسان ها به توانند قدرتمندتر و تندرست تر زندگي کنند.

روان شناسان مي گويند توصيه هاي زير به  شما کمک مي کنند تا شادتر زندگي کنيد:


?- از چيزهاي بسيار ساده هم مي توان لذت برد و شاد شد. ديدن يک  منظره زيبا، يک فيلم قشنگ يا يک دوست خوب هم مي تواند انسان را شاد کند.

?- بهترين حالت را در خودتان و در شرايط موجود اطراف تان پيدا کنيد . هيچ کس همه چيز ندارد و هرکس اندوهي دارد که با شادي زندگي آميخته است . هنر آن است که در شرايط سخت بخنديم.

?- شما نمي توانيد همه را از خود خرسند و خشنود کنيد ، پس اجازه ندهيد انتقادها شما را نگران کنند.

?- اجازه ندهيد ديگران معيارهايتان را تعيين کنند، خودتان باشيد و به چيزي که نيستيد، تظاهر نکنيد.

?- کارهاي سودمندي که از انجام آنها لذت مي بريد بيشتر و بيشتر کنيد.

?- نفرت و حسادت را از خودتان دور کنيد ، چرا که اين دو ، دشمن روح شما هستند، روح شما را اندوهگين مي کنند و هيچ اتفاق خوشي هم برايتان نمي افتد.

?- علايق و دلبستگي هاي زيادي داشته باشيد . اگر مسافرت دوست داريد و نمي توانيد برويد ، سينما را امتحان کنيد . کتاب هاي جديد بخوانيد ، به پارک برويد  يا ورزش و پياده روي کنيد.

?- گذشته را در گذشته رها کنيد ،و تنها از آن پند بگيريد و به خاطرداشته باشيد در صورتي که مشکلي پيش آمد، هميشه به يافتن راه حل آن فکر کنيم نه به خود مشکل.

?- خودتان را به کارهاي گوناگون سرگرم و مشغول کنيد. کسي که سرش گرم باشد فرصتي براي غصه خوردن ندارد!     


خنده هايت را براي روز مبادا نگه ندار

|+| نوشته شده توسط صالحی در دوشنبه نوزدهم اسفند 1387  
نوشته شده توسط چکاوک در تاریخ سه شنبه بیست و هفتم اسفند 1387 با موضوع
درپشت هر مردبزرگ زنی بزرگ ایستاده است!!!!

توماس هیلر ٬ مدیر اجرایی شرکت بیمه عمر ماساچوست میو چوال و همسرش در بزگراهی بین ایالتی در حال رانندگی بودند که او متوجه شد بنزین اتومبیلش کم است. هیلر به خروجی بعدی پیچید و از بزرگراه خارج شد و خیلی زود یک پمپ بنزین مخروبه که فقط یک پمپ داشت پیدا کرد.او از تنها مسئول آنها خواست باک بنزین را پر و روغن اتومیبل را بازرسی کند.سپس برای رفع خستگی پاهایش به قدم زدن در اطراف پمپ بنزین پرداخت.
او هنگامی که به سوی اتومبیل خود باز می گشت دید که متصدی پمپ بنزین و همسرش گرم گفتگو هستند. وقتی او به داخل اتومبیل برگشت دید که متصدی پمپ بنزین دست تکان می دهد و شنید که می گوید :" گفتگوی خیلی خوبی بود."
پس از خروج از جایگاه ٬ هیلر از زنش پرسید که آیا آن مرد را می شناسد.او بی درنگ جواب اظهار داشت که می شناسد. آنان در دوران تحصیل به یک دبیرستان می رفتنند و یک سال هم باهم نامزد بوده اند. هیلر با لحنی آکنده از غرور گفت :" هی خانم ٬ شانس آوردی که من پیدا شدم . اگر با اون ازدواج می کردی به جای زن مدیر کل٬ همسر یک کارگر پمپ بنزین شده بود.

" زنش پاسخ داد :" عزیزم ٬ اگر من با او ازدواج می کردم ٬ اون مدیر کل بود و تو کارگر پمپ بنزین ."


بر گرفته از کتاب بهترین نکته ها و قطعه ها

|+| نوشته شده توسط والی زاده در دوشنبه نوزدهم اسفند 1387  
نوشته شده توسط چکاوک در تاریخ سه شنبه بیست و هفتم اسفند 1387 با موضوع
ماست ها راکیسه کرد

روزي به مختارالسلطنه اطلاع دادند که نرخ ماست در تهران خيلي گران شده طبقات پايين را از اين مادۀ غذايي که ارزانترين چاشني و قاتق نان آنهاست نمي‌توانند استفاده کنند. مختارالسلطنه اوامر و دستورات غلاظ و شداد صادر کرد و ماست فروشان را از گرانفروشي برحذر داشت.

چون چندي بدين منوال گذشت براي اطمينان خاطر شخصاً با قيافۀ ناشناخته و متنکر به يکي از دکان‌هاي لبنيات فروشي رفت و مقداري ماست خواست.

ماست‌فروش که مختارالسلطنه را نشناخته و فقط نامش را شنيده بود پرسيد: چه جور ماست مي‌خواهي؟ مختارالسلطنه گفت: مگر چند جور ماست داريم؟ ماست فروش جواب داد: معلوم مي‌شود تازه به تهران آمدي و نمي‌داني که دو جور ماست داريم: يکي ماست معمولي، ديگري ماست مختارالسلطنه!

مختارالسلطنه با حيرت و شگفتي از ترکيب و خاصيت اين دو نوع ماست پرسيد. ماست فروش گفت: ماست معمولي همان ماستي است که از شير مي‌گيرند و بدون آنکه آب داخلش کنيم. تا قبل از حکومت مختارالسلطنه با هر قيمتي که دلمان مي‌خواست به مشتري مي‌فروختيم. الان هم در پستوي دکان از آن ماست موجود دارم که اگر مايل باشيد مي‌توانيد ببينيد و البته به قيمتي که برايم صرف مي‌کند بخريد! اما ماست مختارالسلطنه همين تغار دوغ است که در جلوي دکان و مقابل چشم شما قرار دارد و از يک ثلث ماست و دو ثلث آب ترکيب شده است! از آنجايي که اين ماست را به نرخ مختارالسلطنه مي‌فروشيم به اين جهت ما لبنيات فروش‌ها اين جور ماست را ماست مختارالسلطنه لقب داده‌ايم! حالا از کدام ماست مي‌خواهي؟ اين يا آن؟

مختار السلطنه که تا آن موقع خونسرديش را حفظ کرده بود بيش از اين طاقت نياورده به فراشان حکومتي که دورادور شاهد صحنه و گوش به فرمان خان حاکم بودند امر کرد ماست فروش را جلوي دکانش به طور وارونه آويزان کردند و بند تنبانش را محکم بستند. سپس طغار دوغ را از بالا داخل دو لنگۀ شلوارش سرازير کردند و شلوار را از بالا به مچ پاهايش بستند.

بعد از آنکه فرمانش اجرا شد آن گاه رو به ماست فروش کرد و گفت: آنقدر بايد به اين شکل آويزان باشي تا تمام آبهايي که داخل اين ماست کردي از خشتک تو خارج شود و لباس‌ها و سر صورت ترا آلوده کند تا ديگر جرأت نکني آب داخل ماست بکني!

 

|+| نوشته شده توسط والی زاده در دوشنبه نوزدهم اسفند 1387  
نوشته شده توسط چکاوک در تاریخ سه شنبه بیست و هفتم اسفند 1387 با موضوع
سخنان زیبا
 

مجنون هنگام راه رفتن كسي را به جز ليلي نمي ديد. روزي شخصي در حال نماز خواندن در راهي بود و مجنون بدون اين كه متوجه شود از بين او و مهرش عبور كرد. مرد نمازش را قطع كرد و داد زد هي چرا بين من و خدايم فاصله انداختي مجنون به خود آمد و گفت: من كه عاشق ليلي هستم تورا نديدم تو كه عاشق خداي ليلي هستي چگونه ديدي كه من بين تو و خدايت فاصله انداختم؟

 لشکر گوسفندان که توسط یک شیر اداره می‌شود، می‌تواند لشکر شیران را که توسط یک گوسفند اداره می‌شود، شکست دهد. "نارسیس"

  برای کشتن یک پرنده یک قیچی کافی ست. لازم نیست آن را در قلبش فرو کنی یا گلویش را با آن بشکافی.پرهایش را بزن...خاطره پریدن با او کاری می کند که خودش را به اعماق دره ها پرت کند .

 هنگامی که دری از خوشبختی به روی ما بسته میشود ، دری دیگر باز می شود ولی ما اغلب چنان به دربسته چشم می دوزیم که درهای باز را نمی بینیم. "هلن کلر"

 برای پخته شدن کافیست که هنگام عصبانیت از کوره در نروید

 همیشه بهترین راه را برای پیمودن می بینیم اما فقط راهی را می پیماییم که به آن عادت کرده ایم " پائولو کوئلیو"

 

|+| نوشته شده توسط والی زاده در دوشنبه نوزدهم اسفند 1387
نوشته شده توسط چکاوک در تاریخ سه شنبه بیست و هفتم اسفند 1387 با موضوع